السيد الخميني

33

ديوان امام ( فارسى )

[ مقدمهء فاطمهء طباطبائى ] بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نفحات وصلك اوقدت جمرات شوقك فى الحشا * ز غمت به سينه كم‌آتشى كه نزد زبانه ، كما تشا تو چه آيتى به جهانيان كه صداى صيحه‌ى قدسيان * گذرد ز ذروه‌ى لا مكان كه خوشا جمال ازل ، خوشا ! امام عزيزم ، مرشد و مرادم ! مسئولان نشر آثارت از من خواسته‌اند تا دانسته‌هاى خود را پيرامون نحوه‌ى سرودن اشعار عارفانه‌ات بنگارم تا دريچه‌اى به يكى از ابعاد وجودت پيش چشم مشتاقانت بازگردد ؛ امّا چون قلم به دست مىگيرم ، غم فقدانت امانم نمىدهد و اندوه هجرانت رهايم نمىكند ، آخر خانه‌ى ما را بىتو نورى و فروغى نيست ، جاىجاى خانه ، نشان از تو دارد و شميم وجودت همه جا را آكنده است . على كوچكت پيوسته تو را مىجويد و همواره از تو مىپرسد و ، از آنجا كه به او گفته‌ايم تو در آسمانهايى هميشه به شوق ديدارت به آسمان و ستارگان خيره مىشود . اكنون بيش از سه ماه از سفر روحانى تو مىگذرد و همه روزه مشتاقان تو در حسينيّه و خانه‌ات گرد هم مىآيند و عاشقانه مىنالند و عاجزانه مىگريند و رهگذرت را از خانه تا حسينيّه گلريزان مىكنند . پدرم ! تو كه از حال عاشقانت آگاه بودى ، تو كه از جان شيفته‌ام خبر داشتى و ، مىدانستى كه من شيدا و بىقرار تو هستم ، چگونه تنهايم گذاشتى ؟ آخر آنكه عمرى را در پرتو وجود تو سپرى كرده ، در ظلمات چگونه تواند زيست ؟ !